پدرم این جوری بود وقتی من!

۱۳۸۹/۰۳/۰۶ | برچسب‌ها: | 0نظرات

 http://www.westga.edu/~distance/images/manboy.jpg


4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده .  

5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .   

6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همه پدرها باهوشتر.  

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.   



10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.   
 
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد.   
 
14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .   
 
16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .   
 
18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .   
 
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه   
 
25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای كمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروكار داشته .   
 
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره .   
 
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .   
   
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

0 نظرات:

ارسال یک نظر

مطالب قبلي